داستانهاي هفته >
    22 / 4 / 1387 : پیام مهربانی - نوشته : طاهره باقر
    چه زیباست قلبم پس از مرگم در سینه ای بکوبد پیام مهربانی را،...به سان روز های پیش از آن ...آن گاه که پرنده سپید روحمان عروج معنایش را جشن می گیرد،...آن گاه که قفل قفس سنگین جسممان گشوده می شود ( ادامه داستان)

    14 / 4 / 1387 : خواهم رفت - نوشته : ترنم
    روزی خواهد آمد که دگر نامی ز من باقی نخواهد ماند ...میروم از این سرا دیگر نشانی هم برای دیگران باقی نخواهد ماند ...جسم بی جان مرا بر دوشها خواهند برد ( ادامه داستان)

    8 / 4 / 1387 : پیوندومهربانی - نوشته : سارا کجوری - سوم دبستان
    در یکی از بیمارستانهای تهران بنام بیمارستان دکتر مسیح دانشوری پسر بیماری بود که نیاز به کبد داشت . او پدر نداشت و وضع مالی مادرش هم خوب نبود. مادرش پول بیمارستان را نمی توانست بدهد. ( ادامه داستان)

    22 / 3 / 1387 : اهدای عضو اهدای زندگی است - نوشته : هادی وطنی- هموطن
    اگر وصیت کنم برای اهدای خود ....وگر وصیت کنم برای اعضای خود....هدیه کنم زندگی، به دیگران گاه فوت....زنده شود نام من، زنده شوم گاه موت ( ادامه داستان)

    17 / 3 / 1387 : قله جاودانگی - نوشته : قاسم چراغی
    بر قله ايستادم .... آغوش باز كردم .... تن را به باد صبح ،... جان را به آفتاب سپردم ....روح يگانگی ...با مهر ، با سپهر ،... با سنگ ، با نسيم ،... با آب ، با گياه ،...در تار و پود من جريان يافت ! ( ادامه داستان)

    17 / 3 / 1387 : بازي با فرشته - نوشته : آزاده فضلي
    يه گوشه توي حياط مدرسه نشسته بود و داشت بازي بچه ها رو نگاه مي‌كرد. خيلي دلش مي‌خواست بره و به بازي اونها ملحق بشه اما توان و قدرت رفتن نداشت... سعي كرد روي پاهاش بايسته و به سمت بچه‌ها بره.( ادامه داستان)

    3 / 3 / 1387 : یا قمر بنی هاشم - نوشته : سعید خمسه
    دکتر، نگاهی به کاغذهای روی میز کرد و بعد در دفترچه بیمار، چیزهایی را نوشت. بعد گفت: "وضعیت شما خیلی حاد هستش و آنرماله..." عبدالله، پیرمردی که 50 سالی از عمرش می گذشت، با کتی مندرس، ریشهای نامرتب و اصلاح نشده و دستهایی پینه بسته، هاج و واج دکتر را نگاه می کرد و از این حرفها چیزی دستگیرش نشد.( ادامه داستان)

    20 / 2 / 1387 : قلب کوچک - نوشته : روشنا ترانه
    پسرکش رو به بغل گرفت و با مادرای دیگه خداحافظی کرد. خیلی آروم قدم بر میداشت هنوز جای بخیه هاش کمی درد می کرد اما با وجود این دلش نمیومد که پسر کوچولوش رو به بغل کس دیگه ای بده اونو سفت نگه داشته بود تو بغلش و محکم به قلبش فشار میداد. لحظه آخر یاد اتاق کنار اتاق خودش افتاد و زنی که دیروز زایمان کرده بود . ( ادامه داستان)

    6 / 2 / 1387 : چشماني رو به اميد - نوشته : علي قليچ زاده
    سعيده از شدت ناراحتي بر روي زمين اتاق انتظار فرش شده بود .انگار زمان در توقف كامل به سر مي برد و خنده هاي كاوه برايش همچون فيلمي تكرار مي شد. نگاهي به ساعت اتاق انداخت بيشتراز دو ساعت بود كه جسم كاوه را به اتاق عمل سپرده بود. نگاهش را به سمت ديگر دوخت چيزي نگاهش را جلب كرد ،به سمت اتاق روبرو رفت( ادامه داستان)

    23 / 1 / 1387 : تولدي تازه - نوشته : علي موجودي
    - پرستار : O منفي ، مطابقه ! ...چشمان مادر از خوشحالي برقي زد....مرد براي آخرين بار به فكر فرو رفت شايد هنوز فرصت پشيماني داشت ، اما صداي دعاي مادر منتظر, رشته افكار مرد را پاره كرد:- الهي خدا هرچي آرزو داري برآورده كنه! ( ادامه داستان)

    9 / 1 / 1387 : بار هستي - نوشته : رعنا جوادي
    صداي نفسهايش آرام بود ، در چهره اش اثري از درد و رنج نبود . گوشم را به قلبش نزديک کردم . ضربان قلب جديدش به آرامي به گوش مي رسيد . چشمهايش را گشود لبخندي به رويش زدم او هم خنديد . ( ادامه داستان)

    24 / 12 / 1386 : هنوز در عذابم - نوشته : سجاد حمیدی نیا
    وقتي به خودم آمدم كه ديگر كار از كار گذشته بود، وسط اتوبان مثل يك عروسك خيمه شب بازي روي زمين ولو شده بودم طولي نكشيد كه جمعيت اطرافم را شلوغ كردند، يكي مي گفت: دست بهش نزنيد براتون دردسر مي شه، اون يكي مي گفت: بايد كمكش كرد، دست و پاش و بگيرين بگذارین تو ماشين،‌( ادامه داستان)

    10 / 12 / 1386 : دیالیز - نوشته : الهام صالحيان نيک
    مثل هر هفته ، برگ پائيزي...باز در نوبت دياليزي...که به يک دستگاه وصل شوي... که به آن لوله اي بياويزي !...که بچرخد در آن ميان خونت...تا از آن تخت که برخيزي...سرحال وقوي براي سه روز...از هيولاي مرگ بگريزي ( ادامه داستان)

    26 / 11 / 1386 : رضایت - نوشته : ندا هدايتي فرد
    راضي نمي شوي که .........؟ نه ! جان دارد ...نبضش هنوز ضربان دارد...در سرخ يا سياه رگش يعني...مثل هميشه خون جريان دارد...زيکزاک هاي روي مانيتور هم ...هر چند بي صدا ست ، زبان دارد( ادامه داستان)

    12 / 11 / 1386 : غمگين مباش مادرم - نوشته : علی احمد
    چقدر سرو صدا ، چقدر شلوغ‍ي ، ديگه نم‍ي تونم نفس بکشم . انگار روحم زندون‍ي شده . مادرم بالای سرم ايستاده و پدرم هم روی صندل‍ي نشسته . کاش اينطور اس‍ير اين تخت نبودم .کاش م‍ي تونستم فرار کنم . دارم خفه م‍ي شم .کاش يه راه فرار داشتم.( ادامه داستان)

    28 / 10 / 1386 : خدايا پروانه ام را از من نگير - نوشته : ناهید تقی نژاد
    بهروز پنج سالي هست كه در يك آژانس تاكسي تلفني كار مي كند.طبق قانون آژانس، يك شب در هفته هم بعنوان شيفت شب در آژانس مي ماند. او، همه مشتركين را به خوبي مي شناسد و از محبوب ترين رانندگان ِ آژانس محسوب مي شود. دربين مشتركين، مشتركي به نام آقاي بهرامي است ، كه بهروز‌‌‌‌‌ ارادت خاصي به او دارد.( ادامه داستان)

    14 / 10 / 1386 : امروز هم دیر است - نوشته : پویان نوژن
    با نگرانی گفت :« چرا نمیاد؟»...میترا لبخندی زد و گفت : «عروس خانم، میاد. مگه می تونه عروس خوشگلشو وسط آرایشگاه ول کنه. »...ناخنهای مصنوعیش رو نگاه کرد که بدجوری توی ذوق می زد. فکر می کرد مهیار آرایشش رو دوست داره؟. از جاش بلند شد و توی آینه به خودش نگاهی کرد. میترا گفت :« نگران نباش. خوشگل شدی.» ( ادامه داستان)

    30 / 9 / 1386 : نفس - نوشته : محمد نظریان پور
    نفس نفس چرا زنی ...فدای هر نفس شوم...به وقت رفتنم تورا...منم که یاد میکنم...به نوش جان دهم تورا...نفس نفس ( ادامه داستان)

    16 / 9 / 1386 : ترک سیگار - نوشته : رجبعلی محبی
    بالاخره بعد از پنج بار شکست موفق شد سیگارش رو ترک کنه؛ آخه این بار تصمیم گرفته بود که پس از مرگش اعضای بدنش رو اهداء کنن به نیازمندان پیوندی( ادامه داستان)

    2 / 9 / 1386 : رضا - نوشته : علی امانت
    نمی دانم چرا، اما همه ی چیزهای مهم،همه ی اتفاقات بزرگ، همه ی نکات دردآور و رنجزای زندگی معمولا" به چیزهای پست و بی ارزش مرتبط اند. درست مثل رابطه ی بین غلتیدن یک توپ پلاستیکی کم ارزش به وسط خیابان بزرگ پر رفت و آمد با مرگ مغزی پسرک دهساله ی من. پسرکِ شیرین و ملوسی که من و معصومه ده سال به انتظارش نشستیم ،ده سال تمام از دکتری به دکتری و از مملکتی به مملکتی سر کشیدیم تا بتوانیم واژه ی مامان و بابا را از زبان کوچک فرزندِ شیرینِ خودمان بشنویم.( ادامه داستان)

    18 / 8 / 1386 : قلب عاشق او دیگر نمی تپد اما... - نوشته : علیرضا امین زاده
    این بار داستانی نیست ، حکایتی نزدیک از دوستی که قلب عاشقی برایمان به یادگار گذاشت و رفت .داستان " قلب عاشق" را از امیر عباس امین زاده درست چند داستان پایین تر می توانید بخوانید.روحش شاد ( ادامه داستان)

    4 / 8 / 1386 : قلب من قلب توست - نوشته : ناهيد تقي نژاد
    سحر دوست صميمي ام بود.سه سال راهنمايي را با هم همكلاس و هردو از شاگردان ممتاز مدرسه بوديم.فقط سحر در درس رياضي كمي ضعيف بود. وقتي به مشكلي برخورد ميكرد به خانه ما مي آمد و من هم كمكش ميكردم. ما هم ديگر را خيلي دوست داشتيم .( ادامه داستان)

    20 / 7 / 1386 : رها کن و به خدا بسپار - نوشته : دوست کوچک شما ستاره
    خدا جونم سلام ، من رو می شناسی ؟ ستاره هستم .این روزها خیلی خوشحالم چون حال مادرم خیلی خوب شده ، یادت می آید پارسال برایت نامه نوشتم و دادمش به امام رضا که برایت بیاورد ؟ پارسال مادرم خیلی مریض بود و دکترش گفته بود که اگر هر چه زودتر عمل نشود می میرد . ( ادامه داستان)

    6 / 7 / 1386 : عضو جدید پیوندی - نوشته : رحيمه السادات زرگر
    سال ها بود که اين بيماري مادرزادي امانش را بريده بود . او مي دانست با اينکه يکي از اعضاي کليدي سازمان است و اعضاي ديگر ارزش زيادي برايش قايل اند ، اما همگي خواستار بازنشستگي وي و جايگزيني يک عضو جوان و کار آمد هستند . ( ادامه داستان)

    23 / 6 / 1386 : دل گويه هاي مادر - نوشته : معصومه سلماني مهر آبادی
    چه زود هم نفس کوچه هاي درد شدي ...و در غبار زمين گير مرگ سرد شدي...چه شد که مغز تو جا زد از اين زمانه تو را...و زود بي رمق و بي اميد وزرد شدي ( ادامه داستان)

    9 / 6 / 1386 : بهار بی من - نوشته : دانیال قندی
    نمي دانم دقيقا چقدر گذشته است.آخرين باري كه به بيرون نگاه كردم اوايل بهار بود، فصل دوست داشتني من!.خورشيد در آسمان آبي اي كه حتي تكه اي ابر عظمتش را لكه دار نكرده بود مي تابيد ، چمن هاي سبز خوشرنگ تازه سر از خاك برآورده بودند و شكوفه هاي سپيد سيب باغ روبروي بيمارستان مغروارانه زيبايي خود را به رخ مي كشيدند. همه چيز آنگونه بود كه دوست مي داشتم ، اما " من " ديگر متعلق به اينجا نبودم! ( ادامه داستان)

    26 / 5 / 1386 : قلب عاشق - نوشته : زنده یاد امير عباس امين زاده
    از وقتي يادم مياد اينجا توي اين چهار ديواري با اين ديوارهاي راه راهش دارم صبح تاشب خودمو ميزنم به اين ور و اون ور تا شايد بتونم جامو يكم باز تركنم از بس اين كار تكراري پمپ كردنو انجام دادم ديگه خسته شدم نه تنوعي نه اتفاق جديدي هيچي كه هيچي آخه اينم شد زندگي، هي خون كثيف شده رو بگيرم دوباره بفرستمش بره تا تصفيه بشه خدائيش اينم شد كار ؟ .خسته شدم .( ادامه داستان)

    12 / 5 / 1386 : اهدای زندگی - نوشته : علي شريفی
    موتور سوار با سرعت زيادي برخلاف جهت باد حر كت مي كرد . زن نا اميد بود و نگاهش در چهره ي نا اميد همسرش گره خورد و همه چيز را درك كرد . جواني ماجرا جويي مي كرد و از سرعت لذت مي برد.. بچه هاي زن اطرافش را گرفته بودند و برق اميد در چشمهايشان و همسرش نا اميد .( ادامه داستان)

    29 / 4 / 1386 : چشم هایم را دادم و عصای سفید گرفتم - نوشته : ناهید تقی نژاد
    عصر روز پنج شنبه درایستگاه منتظراومدن اتوبوس بودم. پدرودختری به ایستگاه اومدن ونشستن.هردو ظاهری بسیارفقیرانه داشتند. دخترک معصوم، لباس کهنه ای به تن داشت خیلی کهنه. اتوبوس نیومد پدردخترک تصمیم گرفت که تاکسی بگیره ولی راننده ها با مقصدی که اون میخواست هم مسیر نبودن. ( ادامه داستان)

    8 / 4 / 1386 : از خاطرات زندگی یک تخت - نوشته : دکتر مسعود جمالی
    خوب يادم هست كه حدود 10 سال پيش در يك كارخانه خيلي مجهز دور از جايي كه الان هستم به دنيا آمدم يا شايد بهتر است بگوييم ساخته شدم. از همان ابتدا وقتي در انبار كارخانه بودم فهميدم كه يك چيز خاص هستم. بر خلاف بقيه هم رده هايم كلي براي خودم دم ودستگاه داشتم و كنترلهايم كاملا برقي بود .( ادامه داستان)

    25 / 3 / 1386 : کار درست - نوشته : دکتر مسعود جمالی
    قرار بود آنروز صبح هم مثل روزهاي قبل يك روز كاملا عادي باشد و اتفاق خاص در آن رخ ندهد ولي وجود يك دهنده عضو در آن روز باعث شد كار عادي من كمي دستخوش تغيير شود . قرارشد چند ساعتي شيفت را از نفر قبلي تحويل بگيرم و وظيفه مراقبت از مريض را به عهده داشته باشم . براي برداشتن روپوش وارد واحد شدم كه چشم ام به چند نفر آدم سياهپوش در جلوي درب واحد افتاد احتياجي به توضيح نبود . ( ادامه داستان)

 

تمامي حقوق متعلق به سايت iran-ehda.com مي‌باشد، طراحي شده توسط MIM